ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى
83
مجمع التواريخ ( فارسى )
شاه طهماسب دو پسر داشت يكى القاص ميرزا كه در ايام پدر فوت شده بود دوم عباس ميرزاى مذكور ، و يك صبيه كه معقودهء احمد ميرزاى برادر شاه اسماعيل ثالث « 1 » بود و اين هر دو پسر نواب ميرزا سيد مرتضى خليفه سلطانى داماد شاه سلطان حسين و هر دو برادر نوادهء دخترى خاقان سعيد شهيد بودند و از آن دختر ولد خلفى باقى نماند مگر صبيهايكه از بطن صبيهء شاه طهماسب بود . تا مدت سه سال او را « 2 » نگاه داشت ، بعد از مراجعت از سفر كركوك و بغداد و قائم شدن و رواج كار خود فرامين مطاعه به اطراف و جوانب ممالك ارقام نمود كه سرداران و سركردگان و كتخدايان هر بلاد در چول موغان كه صحراى وسيعى است حاضر شوند كه مجلس شورى و كنگاش در آنجا منعقد خواهد شد . بعد از جمع شدن اعيان ولايات گفت كه شما ميدانيد كه شاه طهماسب از عقل بهره ندارد و قابل سلطنت نيست و پسر او نيز خردسال است و لايق نيست و امورات صعب را كه بواسطهء او تمشيت يافته بود يك يك شمردن گرفت تا باينجا كه غير من ديگرى سزاوار اين امر نيست . حاضرين از ترس جان و آبرو همه گفتند كه درست است مگر چند كس كه يكى از آنها مير محمد حسين ملا باشى بود قبول ننمود بعضى در همانجا مقتول گرديدند و از آنها برخى فرارى و دربدر شدند و بر تخت جلوس نمود و اهل دانش و استعداد آن زمان كلمهء : « الخير فيما وقع » و « لا خير فيما وقع » را كه مطابق سنهء 1148 هجرى است تاريخ جلوس منحوس او يافتهاند . از آنجا ارادهء تسخير هندوستان نمود و شاه طهماسب و پسر او را از ارض اقدس بمازندران و از آنجا روانهء شهر سبزوار نمود كه در آنجا باشند و برضا قلى ميرزا كه پسر كلان او بود در خفيه فهمانيد بلكه طلبيدن او بكابل از براى القاى اين مطلب بود كه بعد از رفتن من هر دو را از ميان بردار . ملخص كلام اينكه شاه طهماسب اين معنى را تفرس نموده خواست كه بلكه
--> ( 1 ) - در اصل : ثانى ، و غرض از اين هر دو احمد ميرزا و شاه اسماعيل ثالث است ( 2 ) - يعنى شاه عباس سوم را